تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش
 
شمیم استخری
 


سفر، دیدگان انسان را از چشم‌انداز ظاهر، به طبیعت، پدیده‌ها، امکانات تمدنی و انسان‌های گوناگون آشنا می‌سازد. این نخستین آموزه‌ی هر سفری‌است. اما آموزه‌ی دوم سفر که اهمیت آن نه تنها کمتر از آموزه‌ی نخستین نیست که باید گفت بیشتر هم هم هست، آشنایی عمیق و درونی هرفرد با اندیشه‌ها، رفتارها و زندگی‌های متفاوت انسانی است. تمدن‌ها در چنین تقاطع‌هایی، غنا می‌گیرند. دوباره زاده می‌شوند و شکل‌های تازه‌ای از اندیشه و نگرش را به جهان و انسان، ارائه می‌دهند. آنان که هستی آرمانی و یا تفکرات خویش را در این درهم‌آمیزی در خطر می‌بینند، قبل از آن‌که به دیگران ستم روادارند، خود در معرض نوعی ستم معنوی قرارمی‌گیرند. زیرا زندگی فکری و رفتاری آنان، بیشتر از پیش، با فقر و مرگ معنا، دست به گریبان خواهدبود. چنان تلاش‌هایی، همیشه درد و رنج و محرومیت‌های معینی برای گروهی از انسان‌ها که گرفتار بند و زنجیر این محدودیت‌ها شده‌اند، همراه داشته‌است. اما هرگز چراغ رشد و درهم‌آمیزی تمدن‌ها را خاموش نکرده‌است. نه آن‌که نخواسته، بلکه نتوانسته‌است. دشواری بزرگ کارگزاران تمدن و اندیشه در ارتباط با گسترش چشم‌اندازهای تازه برای مردم روزگار، آنست که بتوانند مردم را از «باور» به باورهای لرزان و درهم شکسته، خارج سازند. اما چگونه می‌توان به دژ‌های منجمد بسیاری از ذهن‌ها راه‌یافت و حتی این تصویر را در برابرشان گذاشت که ذهن و زندگی آنان، از چه دردی در رنج‌است. آشنایی خانواده‌ی غمزه با خانواده‌ی نریمان، نوعی همزایی فکری است. انگار این دو خانواده، آن یک در نخشب و این دیگری در مرکز سمرقند، قرن‌هاست که همدیگر را به جا می‌آورند و برای ارزش‌های ذهنی هم احترام قائلند. سفر اگر نبود، نه نریمان و سوگند با دانیار و شادان آشنا می‌شدند و نه داراب و  غمزه با آویژه و آرا. انگار آنان همه از تبار یگانه‌ای بوده‌اند که اینک پس از قرن‌ها، به هم پیوسته‌اند.   

 

رفت و آمدهای مکرر سوگند و مادرش به کارگاه خیاطی همگانی نریمان، چنان رابطه‌ی مهربانانه و دوستانه‌ای میان آنان برقرارکرد که پدر سوگند و مادرش تصمیم‌گرفتند برای جبران محبت‌های وی، او را به خانه‌ی خود به «بُلغور» دعوت‌کنند. دعوت به «بُلغور» می‌توانست بهانه‌ای باشد برای نزدکی هرچه بیشتر نریمان به هسته‌ی مرکزی خانواده‌ی سوگند. در همان میهمانی، او فرصت را غنیمت شمرد و با توافق‌های اولیه‌ای که با سوگند پیداکرده‌بود، از او خواستگاری‌کرد. پدر سوگند نه تنها از ته دل، به این ازدواج تمایل داشت بلکه منتظر فرصتی‌بود تا نریمان، خواست خویش را برای پیوند خانوادگی با آنان ابرازدارد. البته بعدها مشخص شده بود که سوگند نیزبه طورپنهانی، مادرش را تشویق کرده‌بود تا با پدرش صحبت‌کند و از این جوان پاک و صمیمی به دلیل رفتار خوب و بی‌آلایشش، قدردانی گردد. پدرش نه تنها مخالفتی نداشت بلکه تنها به دلیل پدر بودن و این که سنت‌ها چنان اجازه‌ای نمی‌دادند که کسی دختر خویش را دودستی به یک جوان بیگانه تقدیم‌دارد و به همسری وی درآوَرَد، از این کار، خودداری ورزیده‌بود. و گرنه او نیز از ته دل، آرزو می‌کرد که نریمان، داماد آینده‌ی وی باشد. نریمان و سوگند، مدتی بعد، زندگی مشترک خود را شروع‌کردند و پس از سال‌ها، اینک «آویژه» و «آرا» حاصل این پیوند زناشویی هستند. البته ناگفته نماند که سوگند به کمک شوهرش، حرفه‌ی خیاطی را به خوبی یادگرفت و مدت کوتاهی هم نزد یکی از زنان خیاط سمرقند که در دوختن لباس‌های زیبای زنانه، شهرتش به بلخ و بخارا و هرات هم رسیده‌بود، به آموختن بُرش و دوخت لباس‌های زنانه پرداخت و کارش را برای سفارش گرفتن از خانواده‌ها شروع کرد. این خیاط از چنان اعتباری برخوردار بود که زنان دربار شاهان سامانی و بسیاری از امیران محلی، باوجود داشتن خیاط‌های اختصاصی، بازهم وسوسه‌ی پوشیدن لباس‌های دوخت او، چنان وسوسه‌شان می‌کرد که برخی سفارش‌های خاص خود را در اختیار وی می‌گذاشتند.

 

«غمزه» و «داراب» و همچنین پدر و مادرش، «دانیار» و «شادان» هرگز نمی‌توانستند تصورکنند که در این سفر غیر مترقبه و حتی غیر تفریحی که در عمل سفر عزا به شمار می آمد، با چنان خانواده‌ای آشناشوند که از نظر اصول فکری به آنان بسیار نزدیک‌باشند. درست است که خانواده‌ی نریمان، همه زردشتی بودند و خانواده‌ی غمزه، همه مسلمان. اما به نظر می‌رسید که دین‌های آنان و یا برداشت آن‌ها از دینی که داشتند، ملاک تعیین ارزش‌های رفتاری و یا حتی انسانی آنان نبود. اگر چه در این زمینه، میان آنان، بحثی درنگرفته‌بود اما هردو خانواده به این نکته واقف بودند که چه دین و مذهبی دارند و این آن نکته‌ای نبود که برای آنان، اهمیت داشته‌باشد. خاصه آن‌که سوگند و نریمان، سال ها قبل، در همان هنگام که می‌خواستند ازدواج‌کنند، در عمل نشان‌داده‌بودند که این‌گونه مرزبندی‌ها، کاملاً مصنوعی و تفرقه‌اندازانه‌است. «سوگند» همسر نریمان، از خانواده‌ای بود که زردشتی نبودند. حتی سوگند به نریمان گفته‌بود که ما انسان‌ها از نظر ویژگی‌های مشترکی که داریم، مانند دو رودخانه هستیم که می‌خواهیم به هم بپیوندیم اما در پیرامون ما، کسانی هستند که با قراردادن کوهی از تعصبات ویرانگر فکری و رفتاری، میان این رودخانه‌ها فاصله می‌اندازند. خود او در همان زمان، از یک خانواده‌ی سرشناس و ثروتمند سمرقند به نام «معین‌الدین و الدولت»که در نخشب نیز املاک فراوانی داشتند، شنیده‌بود که گفته‌بودند، حیف و حرام‌است که معتقدان این دین با آن دین ازدواج‌کنند زیرا  فرزندان آنان، حرام‌زاده به دنیا خواهندآمد. حتی لقبی که این خاندان برای خود انتخاب‌کرده‌بود، آگاهانه در مسیری قرارداشت که مورد پسند دستگاه خلافت و یا دستگاه‌های تابعه‌ی اداری آن قرارگیرد. خوشبختانه، این خاندان، دیگر در آن زمان،چندان قدرت و اعتبار اجتماعی نداشت و کسی به حرف آنان اعتنایی نمی‌کرد. نه همسر نریمان برای قضاوت‌هایی از این دست، اعتبار و اعتنا قائل‌بود و نه نریمان که با وجود مطالعات عمیق و مدرسه‌ای در دین زردشت، هرگز دل به مرزبندی‌های ساختگی نبسته‌بود.

 

اما او می‌دانست که همیشه، چنان نیروهایی در داخل جامعه وجود دارند و با کمک‌های مالی خلیفه‌ی عباسی در بغداد، به کارهای تفرقه‌اندازانه و حتی ایجاد اختلاف‌های خانوادگی، مذهبی و فکری در میان انسان‌ها ادامه می‌دهند. آن خانواده‌ی سرشناس نیز از جمله کسانی بودند که سال‌های دراز، سخت مورد اعتنا و توجه برخی از حُکام محلی قرارداشتندکه با دستگاه خلافت، به ساخت و پاخت‌های پنهانی مشغول بودند. این خانواده که حتی دستشان به خون شماری از افراد خوش‌فکر و مخالف سرسخت نفوذ دستگاه خلافت در منطقه آلوده‌بود، نه تنها از نظر ثروت، برای خود، کیا و بیایی درست کرده‌بودند بلکه تا آن‌جا که توانشان اجازه می‌داد، دوست‌داشتند با ایجاد اختلال در نظم اجتماعی، دو به هم‌زنی و ایجاد جنگ‌های «حیدری»، «نعمتی»، جلو رشد فرهنگی و اجتماعی مردم را بگیرند و جامعه را در چهارچوب باورهای تاریک و زنگ‌زده‌ی دستگاه خلافت نگاه‌دارند. اما از آن جا که ظاهراً این خانواده، قبل از آن که باورهای مذهبی واقعی داشته‌باشند، سرشار از باورهای مالی و زراندوزانه بودند، سرانجام در جایی، دستشان برای دستگاه خلافت، روشد. زیرا برای آنان تفاوتی نمی‌کرد که برای «که» و «چه» کار می‌کنند بلکه مهم آن بود که از این راه، ثروت بیشتری بیندوزند. به همین‌جهت، گذشته از ارتباط مستقیم با دستگاه خلافت بغداد و دریافت پول‌های کلان از آنان، سعی کرده‌بودند با نیروهای اسماعیلی که به طور پنهانی در حال شکل‌گیری و تبلیغ مرام خود بودند، ارتباط داشته‌باشند. دستگاه خلافت از دشمنان سرسخت نیروهای اسماعیلی بودند و هرجا که کوچک‌ترین نشانه‌ای از آنان می‌یافتند، با شدت و خشونت مرزناپذیری، آن‌ها را سرکوب می‌کردند. افراد این خاندان، برخی با هواداران «ابوعبدالله خادم» در خراسان و شماری با شاخه‌ی «حَمدان قِرمَطی» در مناطق دیگر، ارتباط هایی برقرارکرده‌بودند. درست‌است که اسماعیلی‌ها در پی نهادینه‌کردن مذهب در کل جامعه بودند اما برای این خاندان، آن چه اهمیت‌داشت نه نهادینه کردن این مذهب یا آن مذهب بلکه به دست‌آوردن ثروت بیشتر، ملاک عمل بود. سرانجام، ارتباط پنهانی این خاندان با نیروهای اسماعیلی آشکارشد و به گوش رهبران بغداد نیز رسید. خلافت بغداد نسبت به این خاندان چنان خشم گرفت که هرگونه ارتباط فکری و مالی را با آنان قطع‌کرد و به هواداران خود نیز در آشکار و نهان، دستور داد که آنان را تحریم کنند. اگر این خاندان، چنان قدرت گسترده‌ی مالی و سیاسی در اختیار نداشت، تردید نبود که کمترین مجازات برای آنان، آویزان شدن از چوبه‌ی دار بود. اما خلافت بغداد، همیشه مجازات‌های خویش را برای افراد و یا خاندان‌ها، در رابطه با قدرت و نفوذ آنان تعیین می‌کرد.    

ادامه دارد

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:57  توسط شمیم استخری   | 


اگر بخش زیادی از اندیشمندان، ادیبان، شاعران و حتی عارفان این سرزمین، بعد از حمله‌ی عرب‌ها، زاده‌ی ماواءالنّهر یا فرارود و خراسان هستند، نه نکته‌ی غریبی‌است و نه می‌باید این وضعیت خاص را ناشی از دیگرگون بودن مردم آن مناطق نسبت به دیگر حوزه‌های جغرافیایی ایران دانست. شرق ایران، به اندازه‌ی کافی از مرکز خلافت، فاصله داشته‌است و همین نکته، زمینه را برای دست‌نخوردگی بخشی از فرهنگ دیرین ایران، بیشتر فراهم ساخته‌است. گذشته از آن، وقتی فشار اجتماعی، دینی و فرهنگی یک قوم بیگانه بر مردم کمترباشد، نمایندگان فکری آنان، زمینه‌ی مساعدتری برای رشد و شکوفایی خویش پیدا می‌کنند. در قرن اول تا چهارم هجری قمری و هنوز چند صدسال بعد از آن نیز، انسان می‌توانست نشانه‌های دوربودن این مناطق را از زیر نفوذ بی‌امان عرب‌ها احساس‌کند. اگر سمرقند، هنوز بوی دوران سامانیان را داشت، چندان غریب نبود. اگر روستای نخشب، هنوز خواننده را به یاد ماه نخشب «ابن مُقنّع» می‌انداخت، باز ریشه در همان عواملی داشت که ذکر گردید. برخورد تصادفی نریمان، سوگند و فرزندانشان با «دانیار» پدر غمزه و «شادان» مادر او و نیز دختر و پسر آن‌ها از تصادف‌های بسیار خوشایند و مبارک چنین سفرهایی بوده‌‌است. باید گفته‌شود که سفرهایی از این دست در خلال همه‌ی سده‌های دیرین، نوعی دانشگاه متحرک زندگی برای همه‌ی اقشار و طبقاتی بوده که با چنان کاروان‌های نسبتاً مطمئن و کارآزموده‌، سفر می‌کرده‌اند. گفتگوهای این دو خانواده، با آن‌که از نظر جغرافیایی، از هم چندان هم دور نبوده‌اند، اما دنیای متفاوت دیگری را در برخی ابعاد که با آن یکی، بسیار تفاوت‌ها دارد، به نمایش می گذارد.

 

نریمان خیلی زود دریافته‌بود که «موبد»شدن در روستایی در اطراف سمرقند، نمی‌توانست زندگی چندان دلخواه و آرامی را به وی هدیه‌دهد. او تصور می‌کرد که این تنگناهای اجتماعی که خود را در رفتار و فشار علیه برخی اقلیت‌های فکری و مذهبی به نمایش می‌گذاشت، در نخشب و سمرقند، بدترین جلوه‌های ستم فکری و فرهنگی را نمایش می‌داد. در حالی که با اندک آشنایی با مناطق عراق‌عجم و یا حتی در مناطق مرزی‌تر به خلافت بغداد، او می توانست دریابد که وضع در آن قسمت‌ها، به مراتب بدتر از آن بود که او چنان تصویری از نخشب و سمرقند داشت. از این‌رو، وی ترجیح داده‌بود که این رشته از کار را اگرشده به طور موقت رها‌کند و قبل از آن که مسؤلیت زن و فرزند داشته‌باشد، به آموختن حرفه‌ای بپردازد که زندگی‌اش از نظر مادی تأمین‌شود بی‌آن که در معرض کین‌ورزی متعصبان و یا حتی کسانی قرارگیرد که «هم نماز علی را می‌خواندند و هم حلیم معاویه را می‌خوردند». او در سمرقند، عمه‌‌ای داشت که تنها زندگی می‌کرد. یگانه دختر عمه‌ی او، دیرزمانی بود که به خانه‌ی شوهر رفته‌بود. شوهر عمه‌اش دکان سوزن‌گری‌داشت. آن‌ها چند و چندین نسل به کار سوزن‌گری مشغول بودند. سوزن‌ها با اندازه‌های مختلف و برای مصرف‌های متفاوت، را از چین وارد می‌ساختند و بخش زیادی از سفارش‌های منطقه را برای خیاطان بازاری و خیاطان خانگی می‌پذیرفتند. آنان که پالان الاغ، زین اسب، لباس‌های ابریشمی، مخملی، کرباسی و پنبه‌ای می‌دوختند، هرکدام به سوزن‌های متفاوتی احتیاج‌داشتند. تلفات سوزن‌ها در این دوخت و دوزها، بسیار بالا‌بود. دکان سوزن‌گری عمه‌ی نریمان، یگانه دکانی‌بود که در سمرقند وجود داشت. وقتی که شوهر عمه‌‌ی وی در سفر حج، بر اثرنزاعی که میان نوکران یک ارباب با نوکران اربابی دیگر در خانه‌ی کعبه درگرفته‌بود، زیر دست و پای مردان خشمگینی که به طور عمده از جنوب آفریقا آمده‌بودند، کشته‌شد، عمه‌اش خود را با فاجعه‌ای بزرگ و مسؤلیتی بزرگ‌تر، روبه‌رو دید. ظاهراً نوکران یکی از این اربابان که وی را با «تخت روان»، دور خانه‌ی کعبه می‌گردانده‌اند، نوبت آن ارباب دیگر را رعایت نکرده و به آنان تنه زده‌اند. همین موضوع، چنان آتش خشم آن گروه دیگر را برانگیخته که بلافاصله، در همان جا درگیری و زد و خورد خونین آنان علیه یکدیگر، شروع می‌شود. این واقعه، قربانیان بسیاری گرفته‌بود که شوهر عمه‌ی نریمان یکی از آن‌‌ها بوده‌است. پس از این واقعه، عمه‌ی نریمان به تنهایی مسؤلیت دکان سوزن‌گری شوهرش را به عهده‌ گرفت.

 

عمه‌ی نریمان، حتی جنازه‌ی شوهرش را هم‌ندید. او همیشه به دیگران می‌گفت که شوهرش مستقیماً از خانه‌ی خدا به بهشت خدا منتقل شده‌است. به دلیل آن‌که نقل و انتقال یک مُرده از مکه تا سمرقند، متضمن دردسرهای بسیار بود، جنازه‌اش را در یکی از گورستان‌های «زائران کعبه» یا «مسافران گمنام» دفن‌کردند. گذشته از آن، حتی اگر تمایلی هم وجود می‌داشت، حمل جنازه از چنان مسافتی تا سمرقند، از نظر بهداشتی، کاملاً غیرممکن‌به نظر می‌رسید. عمه‌‌ی نریمان زنی جدی، سالم، پرکار و بسیار مصمم‌بود. او کسی بود که صبح خیلی زود، درِ مغازه را بازمی‌کرد و تا غروب آفتاب در آن‌جا می‌ماند. برایش فرقی نمی‌کرد که روزهای کوتاه زمستان است و یا روزهای بلند تابستان. وقتی او متوجه‌شد که نریمان پسر برادرش برای ادامه‌ی کار به عنوان «موبد» دچار مشکلات جدی‌است و حتی برای آینده‌ی آن کار، دچار تردید و تزلزل است، به او پیشنهادکرد که به شغل خیاطی روآوَرَد. او گفت که در همسایگی دکان وی، مرد خیاطی‌است که هم به کار خود اطمینان‌دارد و هم آموزگار خوبی برای یاددادن این حرفه به نوآموزان‌است. نریمان، پیشنهاد عمه‌اش را با جان و دل قبول‌کرد و حرفه‌ی خیاطی را نزد او آموخت. او احتیاج به آن هم نداشت که مرتب در راه سمرقند و نَخشب در رفت و آمد باشد. شب‌ها در خانه‌ی عمه‌اش زندگی می‌کرد و در موقع های لازم، برای گذاشتن بعضی بارها به پشت قاطر و یا پایین‌آوردن آن‌ها در دکان سوزن‌گری عمه‌اش به وی کمک می‌کرد. نریمان از آن هنگام به بعد، گذشته از کشت و کار در ملک شخصی خویش در نخشب، در همان جا نیز در کنار خانه‌‌اش، دکان خیاطی نیز بازکرد. از آن جا که دکان وی بسیار بزرگ‌بود، آن را به دو قسمت‌کرد. یکی را تبدیل به دکان خیاطی برای خودکرد و دیگری را به عنوان کارگاه خیاطی برای مردمانی که خود، دوخت و دوز را بلد بودند، آماده‌ساخت.

 

او در آن‌جا برای ده نفر مشتری به طور هم‌زمان، همه‌ی امکانات خیاطی را، چه قیچی، نخ، سوزن و چه وسائل دیگر که لازم بود، آماده‌ساخت. تمام کف کارگاه را با قالی فرش‌کرد و جای‌جای، تشکچه و متکا قرارداد تا کسانی که خیاطی بلد بودند اما وسیله و امکاناتش را در خانه نداشتند، به آن جابیایند و در قبال پرداخت پول اندک و یا دادن گندم، جو، تخم مرغ و یا حتی میوه، از امکانات آن کارگاه استفاده‌کنند. استقبال مردم نخشب و حتی روستاهای دیگر، مخصوصاً زنان جوان از این کارگاه، چنان زیادبود که مردم می‌بایست گاه چند ساعتی را در صف می‌ایستادند تا نوبتشان‌شود. آنان در کارگاه خیاطی نریمان، نه تنها لباس‌های تازه‌ی خود را می‌دوختند بلکه به وصله‌پینه‌کردن لباس‌های کهنه و یا دوختن درزهای بازشده‌ و یا حتی به «رفو» کردن لباس‌های گران‌قیمت مانند لباس‌های ابریشمی، مخملی و یا «بُرد یمانی» می‌پرداختند. کار در آن کارگاه، هم ارزان‌تر تمام می‌شد و هم از این راه، درآمدی نصیب نریمان می‌گردید. هرچند برخی از دوستان و آشنایان وی، او را ملامت می‌کردند که با بازکردن کارگاه خیاطی همگانی، به نوعی به بخت خود از نظر مادی، لگد زده‌است. زیرا مردم را عملاً به خیاطی کردن واداشته‌ و این موجب ‌شده که آنان به خود او و یا خیاطان دیگر، کمتر مراجعه‌کنند. اگر چنان کارگاهی وجود نمی‌داشت، آنان مجبور می‌شدند لباس‌هایشان را به کارگاه وی و یا دیگر خیاطان بسپارند.

 

نریمان هرگز چنین عقیده‌ای نداشت. او براین باور بود که اگر کسی امکان پرداخت پول خیاط را داشته‌باشد، چه چنان کارگاهایی وجود داشته‌باشد و چه وجود نداشته‌نباشد، آن فرد، حوصله‌ی ساعت‌ها در یک جا نشستن و خیاطی‌کردن را ندارد. کسی هم که امکان پرداخت پول به خیاط و یا حتی امکان خریدن پارچه را نداشته‌باشد، چه کارگاه خیاطی عمومی در اختیارش باشد و چه نباشد، او نمی‌تواند از آن استفاده‌کند. از تصادف روزگار، او با همسرش «سوگند» در همین کارگاه آشناشد. او در آن هنگام، دختری شانزده، هفده ساله‌بود که وقتی مادرش به آن‌جا می‌آمد تا چند تکه لباس برای خواهر و برادر کوچک‌تر خود او بدوزد، وی را همراهی می‌کرد. در یکی از روزها، سوزن خیاطی در دست مادر سوگند شکست و یکی از انگشتان دست چپ وی را خونی‌کرد. از بخت بد، یکی از لباس‌های زیر دوخت نیز خونی‌شد. سوگند و مادرش خیلی ناراحت شده‌بودند که سوزن کارگاه را شکسته‌اند. اما نریمان به آنان آرامش‌داده‌بود و گفته‌بود که شکستن سوزن و یا دیگر ابزارهایی که در آن کارگاه وجود دارد، جزو شکست و ریخت‌های طبیعی آن است. او نه از دست کسی گله‌مندست و نه از کسی تاوان می‌گیرد. نگرانی وی از خونین شدن لباس بچه‌هاست و نه شکستن سوزن. مادر سوگند از این برخورد نریمان چنان خوشش آمده بود که بار بعد وقتی به کارگاه آمد، یک سبد انگور برایش آورده‌بود تا تشکر خویش را به وی ابرازدارد. او حتی گفته‌بود که بیشتر همسایه‌ها، دوستان و آشنایان را تشویق کرده‌بود که اگر نیاز به یک خیاط مهربان و وارد به کار خود دارند، به دکان خیاطی نریمان و یا به کارگاه همگانی او بروند.

ادامه دارد

  نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 20:9  توسط شمیم استخری   | 


سفر اگر چه همیشه دغدغه‌ها و اضطراب‌های خاص خود را به درون شخص مسافر انتقال می‌دهد اما بدون تردید، عنصر آموزش متنوع و کسب تجربه، از ویژگی‌های برجسته‌ی آن بوده‌است. ممکن‌است کسی در خانه بنشیند و با خواندن کتاب‌های گوناگون، جهان پیرامون خویش را از نظر آماری و توصیف، بهتر بشناسد. اما این فرد، اگر به سفر نرود، جهان زنده و تپنده را با همه‌ی گستردگی و تنوعی که دارد، از کف خواهدداد. مقایسه‌ی سعدی و حافظ، به معنی برترشمردن آن یک بر دیگری نیست. نگاه حافظ با توجه به سفرهای درونی و فکری او به جهان، با نگاه سعدی که بیشترین دنیای مطرح آن روز را زیر پا گذاشته‌بود، نگاهی کاملاً متفاوت‌است. سعدی اگر حتی یک واژه در باره‌ی فلسفه و اندیشه‌های درونی خود به زبان نمی‌آورد، آن‌قدر از سفرهایش، گفتنی‌داشت که می‌توانست چند و چندین‌برابر آن چه که عرضه داشته‌بود، عرضه‌دارد. سفر حافظ، سفری به دنیای درون و کاویدن عناصر رفتاری انسان در بافت‌های گوناگون زندگی بود. حافظ در زندگی خود، به سفری درونی دست زده‌بود و سعدی بیش از چهل سال از عمر خود را به سفری برونی و جهانی اختصاص داده‌بود. سفر غمزه به نیشابور، نیز سفری از نوع سفرهای سعدی در چهارصدسال بعد بوده‌است. غمزه که نخستین سفر اجباری خویش را با خانواده، برای رسیدگی به وضع اموال عموی ناگهان درگذشته‌اش «رامبُد»، تجربه می‌کرد، در روزهای آغازین سفر، خانواده‌ای را کشف کرده‌بود که زندگی و تجربه‌های آنان، بازتاب دنیای دیگری بود. درست است که این خانواده، چندان دور از سمرقند زندگی نمی‌کردند اما تجربه‌های زندگی روزانه‌ی آنان، کاملاً از آن چه که غمزه و یا حتی دوستش کیوان بانو تجربه کرده‌بودند، متفاوت بود.

 

نریمان پدر خانواده در دوران جوانی، به طور پراکنده، مقداری در حوزه‌ی تعالیم دین زردشت، تحصیل‌کرده‌بود. این آموزش نه از نوع مدرسه‌ای آن‌بود و نه شکلی نظام‌یافته و مرتب داشت. او حتی نتوانسته بود همین تحصیلات را هم تا مرز لازم و دلخواه، ادامه‌دهد. عوامل گوناگونی، چه خواسته و چه ناخواسته که نوع خواسته‌ و تحمیلی آن بر بقیه می‌چربید، مانع شده‌بود که او بتواند در این حوزه، کارش را ادامه‌دهد. یکی از دشواری‌های آموزش و کسب تجربه برای او، آن‌بود که وی می‌بایست به طور پراکنده، نزد افراد گوناگون برود و از آنان به شکل‌های تجربی و نامنظم، نکاتی را بیاموزد. در آن هنگام، مرکزی که بتواند دانش‌پژوهان و یا علاقه‌مندان این دین را آموزش‌دهد تا در آینده بتوانند به عنوان روحانی زردشتی، هم کارکنند و هم تدریس، به شکل فعال و تثبیت‌شده، وجود نداشت. اگر هم وجودداشت، چنان در فضای لرزان و نامطمئنی به سر می‌بُرد که عملاً از کارافتاده تلقی می‌شد. سخت‌گیری‌های مقام‌های روحانی عرب در آغاز تسلط آنان بر خاک ایران، موجب شده‌بود که بسیاری از خانواده‌های علاقه‌مند برای پیگیری و یا آموزش فرزندانشان، از خیر این کار درگذرند. دل‌خوشی بزرگ آن‌ها، این بود که از نظر اعتقادات شخصی، برای خودشان زردشتی هستند و این‌جا و آن‌جا، می‌توانند نکات پراکنده‌ای از دهان برخی‌ افراد دانشمند و با سواد که به دام تعصب‌های کور و ویران‌گر نیافتاده‌اند، بشنوند. این وضع، حداقل تا دوران سامانیان، همچنان ادامه‌داشت.

 

درست است که در دوران این سلسله، توجه به این نکته، بسیار افزایش یافته‌بود اما قدرت مرکزی، همچنان که از نامش پیداست، فقط قدرت مرکزی‌بود و نمی‌توانست در این حوزه، نظارت کافی بر نقاط دیگر کشور داشته‌باشد. حضور قدرت‌های محلی که هرکدام ساز خویش را می‌زدند و در غیاب قدرت مرکزی، هیچ خدایی را هم بنده نبودند، این آشفتگی و یکه‌تازی‌ها را هنوز هم بدتر کرده‌بود. وقتی قدرت‌های محلی که در عمل، سرنوشت و زندگی مردم در دست آنان بود، به حرف قدرت مرکزی، حتی تره هم خُرد نمی‌‌کردند، دیگر چه اهمیتی داشت که آنان بخواهند دست اقلیت‌های دینی را در کار خودشان که به جایی هم ضرر نمی‌زد، بازبگذارند. در همین رابطه، اگر نریمان می‌خواست با مختصر دانشی که فراهم آورده‌بود، میراث آباء و اجدادی خود را از طریق تبلیغ و آموزش، گرامی‌دارد، برایش نه ساده‌بود و نه چندان امکان‌پذیر. این‌ آرزومندی و تلاش در این حوزه، او را بیشتر از حد تصور، به دردسر می‌انداخت. در همان سال‌هایی که او جوان شانزده، هفده ساله‌ای بیش نبود، خوب به یادداشت که پدرش از دست یکی از مقامات محلی به دلیل تصرف عُدوانی بخشی از زمین‌های آنان، به دیوان عدالت شکایت کرده‌بود. قاضی مَحکَمه، پس از شنیدن شکایت او و گوش کردن به روایت آن مقام محلی، حکم برائت تام و تمام آن مقام محلی را صادرکرده بود و شکایت پدر نریمان را کاملاً بی‌اساس خوانده‌بود. پدر نریمان با چشم خود شاهد بود که آن مقام محلی، با کمک یکی از کارمندان عالی‌رتبه‌ی دیوان عدالت، توانسته‌بود اسنادی ساختگی درست کند که مالکیت او را نه تنها به آن بخش از زمین‌های تصرف‌شده‌ی پدر نریمان، به روشنی نشان‌دهد بلکه مالکیت پدر او را به دیگر زمین‌هایش نیز زیر سؤال‌ببرد و اعلام دارد که در عمل، این او و یا اجدادش بوده‌اند که درگذشته‌های دور، آن زمین‌ها را که در مالکیت همین خانواده‌ی مقام محلی بوده، تصاحب کرده‌اند.

 

در یکی از همین اسناد ساختگی، حتی مالکیت این زمین‌ها را از طرف آن مقام محلی، تا قبل از اسلام هم رسیده‌بود. هرمقدار که پدر نریمان، داد و فریادکرده‌بود و گفته‌بود که تمام پیران و ریش‌سفیدان نخشب که او و پدرش را می‌شناخته‌اند، می‌توانند شهادت‌بدهند که زمین‌های مورد نظر، نسل اندر نسل، با سند و مدرک، از آن اینان و خانواده‌شان بوده‌است، گوش قاضی دادگاه به وی بدهکار نبوده‌است. شخص قاضی که  یک فرد مذهبی متعصب بوده و دشمنی آشتی‌ناپذیرانه‌ای با طرفداران ادیان دیگر داشته، ادعاهای او را به کلی باطل دانسته‌بود و حتی به او گفته بود که اگر در این زمینه، بیشتر از آن اصرار ورزد، بقیه‌ی زمین‌هایش را نیز مطابق با آن اسناد و مدارک، از وی خواهدگرفت. از این‌رو، او باید سپاس‌گزارباشد که آن مقام محلی، از خیر تصرف بقیه‌ی زمین‌هایی که در تصرف وی قرار دارد، درگذشته‌ و آن‌ها را به او بخشیده‌است. چنین تجربه‌ای که او از سر گذرانده‌بود و نیز دیگر برخوردهای ریز و درشتی که عمدتاً یا از سوی مقامات دولت مرکزی و یا محلی و یا از سوی عالمان و پیشوایان دین که از قدرت بسیار زیادی برخوردار بودند، اِعمال می‌شد، زمینه‌ی هرگونه پیشرفت و یا حتی ادعای آشکار را در مورد باور به این دین و انجام مراسم و مناسک آن را، از وی می‌گرفت. نریمان به این نکته باور داشت که برای مردم کوچه و بازار و حتی برای مردمان روستای نخشب، فرقی نمی‌کرد که همسایه‌شان چه دین و آیینی دارد. مهم‌ترین نکته برای آن‌ها، آن‌بود که همسایه و یا آشنای آنان و یا کاسب محله، انسانی درست‌کار، صمیمی و مهربان باشد. آنان دوست داشتند حتی در روستای نخشب که نسبت به سمرقند، جامعه‌ی کوچکی بود، با آرامش، دوستی و مهر در کنار هم زندگی کنند و هرکس به کار خویش مشغول باشد. نکته‌ی اصلی برای مردم آن بود که شکمشان سیر باشد و از نظر جانی، در برابر مهاجمان، دزدان و راهزنان، تأمین داشته‌باشند.

 

بیشتر از آن، نه وقت و حوصله‌اش را داشتند و نه حتی به آن فکر می‌کردند که چرا همسایه‌ی آنان، مسیحی، بودایی، یهودی و یا زردشتی است. مگر زمانی که یک مقام محلی، خانواده‌ای را با تطمیع و وعده‌های دور و دراز، وادارمی‌کرد که نسبت به این یا آن فرد، وارد جنگ و جدال گردد و یا کارهای آزاردهنده‌ای انجام‌دهد تا آن فرد یا خانواده، به تنگ‌آید و آن‌منطقه را ترک کند و یا دست از ادعا و فعالیت فرهنگی و فکری خود بکشد. نریمان با توجه به تجربه‌ای که داشت، معتقد بود که چنین نیروهای مزاحم و تجاوزگر، شاید تعدادشان در کل جامعه، چنان کم‌باشد که یک نفر در برابر ده‌نفر حساب‌شود. اما همین تعداد کم که مراکز قدرت و تصمیم گیری را در دست داشتند، خیلی کارها می‌توانستند انجام‌دهند. آنان با امکانات مالی و سیاسی خویش، به سادگی قادر بودند فضای روستا‌ها و یا شهرها را آشفته سازند. پدر نریمان به او گفته‌بود که اجداد وی، تا یکی دو نسل قبل، تقریباً همه، «موبد» بوده‌اند. اگر چه همه‌ی آنان فعالیت رسمی نداشته‌اند اما توانایی و دانش موبد بودن، به علت کسب دانش و تجربه، در وجود بیشتر آنان، جمع بوده‌است. همان‌ها نیز، کم یا زیاد، تا قبل از روی کارآمدن سامانیان و حتی قبل از صفاریان، مورد آزار و اذیت بسیاری از مقامات محلی که عمدتاً از دست نشاندگان خلفای بغداد بودند قرار می‌گرفتند. در دوره‌ی طاهریان و سپس صفاریان، وضع چنین اقلیت‌هایی، چندان که باید، تغییر نکرده‌بود. زمان درازی لازم بود تا بتوان با آموزش، تبلیغ و تغییر دادن شرایط زندگی مردم، تأثیر ویرانگر رفتار عرب‌های مهاجم را که به طور عمده به منافع فردی خویش و رضایت خلیفه‌ی بغداد می‌اندیشیدند، کاهش‌داد و یا از میان‌بُرد. البته ناگفته پیداست که در بدنه‌ی جامعه، این امید بیدارشده‌بود که دوران یکه‌تازی عرب‌ها، دیرزمانی‌است به پایان رسیده و آن چه باقی مانده، بقایای فرهنگ رفتاری آنان است که شماری از قدرتمندان محلی و مأمورانشان، هنوز خود را از آن آویزان ساخته‌اند.

ادامه دارد

  نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:20  توسط شمیم استخری   | 


در بخش پیشین، «پیروزان نستوهی» مقداری از خاطرات دوران کودکی خویش را در مورد پدر و مادر خود و رابطه‌ی سرد آنان، برای زن و شوهری که به خواستگاری کیوان بانو آمده‌بودند، شرح‌داد. او همچنین به شکل صادقانه‌ای، این نکته را بیان‌داشت که چگونه مادر وی، در تمام طول عمر، خود را بدبخت احساس می‌کرد، تنها بدان دلیل که شوهرش را دوست نداشت. اگر چه شوهرش، هم مرد ثروتمندی بود و هم انسانی آرام، عاقل و شریف. پدر کیوان‌بانو به پدیده‌هایی از این دست، نگاهی عاقلانه و قابل فهم‌داشت. زیرا خود وی، از طریق مادرش، درد چنان روابط ناهمخوان و یک‌سویه‌ای را با تمام وجود، حس کرده‌بود. در آخرین بخش، به جایی رسیدیم که پدر خواستگار، شروع به صحبت‌کرد و مخالفت و ملال خاطر خویش را با نظر پدر کیوان‌بانو ابراز‌داشت. در این بخش، به دنباله‌ی ماجرا می‌پردازیم.

 

«جای تأسف‌است که ما از این‌جا دست خالی برمی‌گردیم. در میان همه‌ی افرادی که ما می شناسیم، شما نخستین خانواده‌ی مورد علاقه‌ی ما بودید که دوست‌داشتیم در درجه‌ی اول، پیوند جان و دل برقرارکنیم. پیوندی که عملاً ما را در نسل‌های آینده، تبدیل به یک تبار واحد بسازد. همان طور که خودتان هم گفتید، در همین شهر سمرقند، خانواده‌های بسیاری هستند که حاضرند بدون هیچ پیش‌شرط و پس‌شرطی، دخترشان را به همسری پسر ما پیشنهادکنند. ما حتی در بُخارا، خانواده‌هایی را می‌شناسیم که به ما پیغام داده‌اند که از انجام چنین پیوندی، احساس غرور و افتخار خواهندکرد. این را نیز اضافه‌کنم که این خانواده‌ها نه فقیرند و نه سرشکسته. این را از آن جهت می‌گویم که این تصور ایجاد نشود که آنان چشم طمع به مختصر اموال ما دارند. در حالی که شما به خوبی آگاه هستید که ثروت، فقط می‌تواند در ازدواج توأم با عشق و محبت طرفین به همدیگر، نقش تعیین‌کننده‌ای داشته‌باشد. برای ما، زیبایی دختر، ثروت و هنر او، در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد. ما به تبار دختر و پسر، اهمیت بیشتری می‌دهیم. این مَثَل را همه می‌دانند که:«به من بگو، پدر و مادر دختر یا پسر کیست تا به شما بگویم، آن دختر و پسر، چه شخصیت هایی دارند.» وقتی که انسان از جانب پدر و مادر دختر، خاطرش جمع باشد، می‌تواند با اطمینان، روی این موضوع حساب‌کند که آنان، فرزند خویش را با مهر، آگاهی و دقت، تربیت کرده‌اند.»

 

وقتی که حرف‌های پدر خواستگار به پایان‌رسید، «پیروزان» سعی‌کرد با ادب و متانت خاص خویش، در جواب او چیزی نگوید که سخن را هنوز هم به درازا کشد. از این رو، وی با حالت مؤدبانه‌ای، چند کلمه در پاسخ پدرخواستگار برزبان آورد که بیشتر معنی خاموش‌کردن شمع گفتگوی دوجانبه را داشت. او به این نکته آگاه بود که معمولاً در چنین مجالسی که گفتگوها کمی طولانی می‌شود و طرفین به توافق نمی‌رسند، احتمال هرگونه درگیری کلامی و آزردگی طرفین، بیشتر و بیشتر، قوت می‌گیرد. در لحظه‌ای که میهمان‌ها داشتند بیرون از حیاط خانه، خداحافظی می‌کردند، سر و کله‌ی کیوان‌بانو پدیدارشد. وی، فقط محض رعایت احترام، سری به سوی آن‌ها تکان‌داد و آنان از کوچه‌ی بن‌بست خانه‌ی میزبان خویش، آرام آرام از نظر دورشدند. کیوان‌بانو به علت مسافرت غمزه که فردای آن‌روز شروع می‌شد و دوری از او، حداقل برای چندماه، بسیار آشفته حال به نظر می‌رسید و حتی چشمانش بر اثر گریه، قرمز شده‌بود. اما با وجود این، دوست داشت گزارش مختصری از آن چه در غیاب او اتفاق افتاده‌بود، از زبان پدر و مادرش بشنود. وقتی آن‌ها کل ماجرا را برای وی شرح‌دادند، کیوان بانو از محبت و درک عمیقشان تشکرکرد و با خوشحالی خاصی که آمیخته به اندوه بود، ابراز داشت:«خوشحالم که چنین پدر و مادر فهمیده‌ای دارم. نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتاد اگر من به دام پدر و مادری می‌افتادم که فقط تا نوک دماغشان رامی‌دیدند و هیچ توجهی به خواست فرزند خود و یا دلبستگی‌ها و آرزومندی‌های او نداشتند.»

 

سفر غمزه همراه با اعضای خانواده‌اش، قبل از آن که سپیده‌ی صبحگاهی سربزند، با کاروانی بزرگ آغازشد. این کاروان، شامل ده‌ها مسافر گوناگون از سمرقند، روستاهای اطراف آن، چند شهرک نزدیک به سمرقند و همچنین چندخانواده از شهر بخارا بود. برای سفرهایی از این دست، انسان باید صبر ایّوب، داشته‌باشد تا بتواند روزها و شب‌های پر فراز و نشیب را سپری کند تا سرانجام به مقصد دلخواه خویش برسد. معمولاً برای خانواده‌هایی که کودکان خردسال تا سنین چهار پنج سالگی داشتند، چنین سفرهای دور و درازی، به هیچ‌وجه مناسب نبود. بسیاری از آنان که چنین وضعیتی داشتند، به طور عاقلانه از مسافرت‌های راه دور خودداری می‌کردند و آنان که دور از هرگونه عاقبت‌اندیشی، برای چنین سفرهایی، دل به دریا می‌زدند، معمولاً کاروان‌داران از پذیرفتنشان خودداری می‌کردند. گاه بسیاری از خانواده‌های ثروتمند، حاضر بودند، چند و چندین برابر سفر معمولی، به صاحبان کاروان‌ها  بپردازند تا چنین سفرهایی با کودکان خُردسال، برایشان امکان پذیرگردد. اما برای کاروان داران، پذیرفتن چنین مسافرانی، بازی با آتش بود. اگرکاروان، گرفتار هجوم دزدان و راهزنان خشن و آدم‌کش می‌شد، اگر این کودکان در بیابان‌های بی و آب و علف، گرفتار بیماری‌های گوناگون می‌شدند، از دست آنان چه کاری ساخته‌بود. از این رو، برای بیشتر افراد بچه‌دار، این نکته آشکاربود که اگر سفری در پیش داشته‌باشند، باید بدون فرزندان خردسال، راهی شوند و یا منتظر روزهایی باشند که فرزندان آنان به سن مناسب رسیده‌باشند. البته کسانی پیدا می‌شدند که هم توان مالی داشتند و هم حاضر بودند هرگونه خطری را به جان بخرند تا سفرشان که ارزش مرگ و زندگی داشت، انجام‌گیرد.

 

در این حالت، معمولاً پیک‌های خاصی وجودداشت که به طور حتم و یقین، نمی‌شد به آن ها اعتمادکرد اما اگر کسی می‌خواست، می‌توانست سفر خود را با یک جلودار و یا راهنمای سفر، آغاز ‌کند. خطر این سفرها به مراتب بیشتر از هر سفر دیگری بود. در همان روزگاران، در میان مردم، این حرف شایع‌بود که خون چنین آدم‌هایی به گردن خودشان است. مردم، داستان‌های بسیاری از گم‌شدن مسافران، ربودن، تجاوز به زنان و حتی کشتن آنان، برای یکدیگر نقل می‌کردند. این‌که چه مقدار جوهر واقعیت در چنان شایعه‌هایی وجودداشت، موضوعی‌بود که به سادگی نمی‌‌شد از پی آن برآمد. اما همین داستان‌ها، زمینه را برای کاهش‌دادن چنان سفرهایی، فراهم ساخته‌بود. هرچند افرادی هم که مجبور به انجام آن می‌شدند، معمولاً مسافر راه‌های خیلی دور نبودند. با وجود این، همان مقدار مسافت کافی بود که انسان بتواند در معرض خطرهای گوناگون قرارگیرد.سفر به نیشابور، اگرچه سفر از خراسان شرقی به خراسان غربی بود اما با وجود این، می‌بایست روزها و هفته‌ها در راه باشند. از میان کوه و کمر بگذرند. حتی خطر حیوانات وحشی نیز چیزی نبود که به سادگی بتوان برآن چشم پوشید. هر روز که سفر ادامه می‌یافت، بخش بزرگی از راه را در فاصله‌ی سحرگاه تا نزدیکی‌های ظهر، طی می‌کردند. آن‌گاه می‌باید در جایی که مناسب بود، بارها را پایین بگیرند تا حیوان ها و آدم‌ها استراحت‌کنند. در روزهایی که آسمان،صاف و هوا گرم بود، بخش بزرگی از روز را می‌بایست به استراحت می‌پرداختند و سفر را از چندساعتی به غروب مانده تا ساعات بسیار زیادی که از شب گذشته‌بود، ادامه می‌دادند. بسیاری از اوقات، خطر راهزنان و  حیوانات وحشی در چنان ساعاتی افزایش می‌یافت که هم «دید» کم‌تر بود و هم امکان مخفی شدن و یا فرار آنان، راحت‌تر.

 

دوسه روز که از سفر غمزه و خانواده‌اش می‌گذشت، او با خانواده‌ای آشناشد که از روستای «نَسَف یا نَخشَب» سمرقند، عازم «اَردکان طوس» بودند. اعضای این خانواده، از نظر تعداد، همان اندازه بود که خانواده‌ی غمزه. دختر خانواده، یکی دوسالی از غمزه بزرگ‌تر و پسر خانواده، تقریباً هم سن و سال‌های «داراب»، برادر غمزه بود. پسر، «آویژه» نام داشت و دختر «آرا». خوشحالی آنان از آن جهت بود که نه تنها علائق فکری و احساسی مشترکی داشتند بلکه بیشترین بخش سفر را نیز می‌توانستند با هم باشند. زیرا فاصله‌ی اردکان طوس با نیشابور، چندان زیاد نبود. هرچند آنان، زودتر از خانواده‌ی غمزه، به مقصد می‌رسیدند. خانواده‌ی «آرا» و «آویژه»، از خانواده‌های زردشتی بودند که نسل اندر نسل، توانسته‌بودند وفاداری خود را به دین و آئین زردشت حفظ‌کنند. پدر و مادر آنان در روستای نخشب، به کار خیاطی مشغول بودند. البته مِلک مختصری هم داشتند که خودشان در آن کشت و زرع می کردند. این مِلک مختصر، مقداری آب و مقداری زمین، همراه با باغ کوچکی بود که در آن انگور و سیب به عمل می‌آمد. چه محصولات کشاورزی آنان و چه باغ سیب و انگورشان، آن‌قدر بود که می‌توانست جواب‌گوی نیاز یک خانواده‌ی چهارنفره باشد. اگر چه نه به فراوانی بلکه در حد اعتدال. آنان یک خانه‌ی نسبتاً بزرگ و پُراُتاق داشتند که دوتا از اتاق های آن، فقط به خیاطی زن و شوهر اختصاص‌داشت. پدر خانواده که «نریمان» نام داشت، لباس‌های مردانه می‌دوخت و مادر خانواده که «سوگند» نامیده می‌شد، لباس‌های زنانه. هرچند پدر خانواده، از دوران کودکی، چنان تربیت شده‌ و آموزش دیده‌بود که در بزرگ‌سالی، می بایست«موبد» می‌شد.

ادامه دارد

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 15:7  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM